|
دیشب به خواب دیدم مدرسه را دوباره
کیف و لباس و کفشم بودند پاره پاره
آمد ز در معلم با چهره ای شکسته
او گفت مثل دیروز املا به من دوباره
بنویس کودک من بابا نان ندارد
مادر ز درد نالد دیگر نمانده چاره
شب بود و ماه تابان از پشت ابر پنهان
دیگر نه هست نانی نه هست یک ستاره
آید سواره مردی با یک سبد پر از نان
اجازه هست آقا؟ کی میرسد سواره؟
|